نقد فیلم خارجی

کارگردان :Matthew Vaughn

نویسنده : Ashley Miller

 

 

 

 

 

 

بازیگران :

 

James McAvoy,

Michael Fassbender

Jennifer Lawrence

و ...

 

 

 

 

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/91123/x/x-men_first_class_17.jpg

منتقد : راجر ایبرت

بهترین بازی انجام شده در فیلم "مردان ایکس : درجه یک"  توسط پرزیدنت جان اف کندی می باشد که در نطق معروف اش خطاب به تمام ملل دنیا در روز شکر گزاری سال 1962 از حل شدن مسئله و خطر موشکی کشور کوبا اظهار خرسندی می کند. این سخنرانی در حالی انجام می گرفت که خود رئیس جمهور هم بهتر از هر کس دیگری می دانست که هنوز هیچ مشکلی حل نشده و بحران بزرگتر، همان ذهن سیاستمداران دمدمی مزاج اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده امریکا می باشند که هر روز تهدید به شلیک موشک های قاره پیمای خود به سمت یکدیگر می کنند، گویی اینکه مشغول شلیک توپ فوتبال به سمت دروازه های خود هستند. عنوان شدن بحث بحران موشکی،  موضوع این قسمت از فیلم "مردان ایکس : درجه یک"  را که  در اوایل دهه 1960 می باشد را عنوان می کند و احتمالا به سوالی که من همیشه در ذهن خود داشته ام نیز پاسخ می دهد: آیا حوادث انجام گرفته در جهان واقعی ما، تاکنون نقطه اشتراکی با سوپر قهرمان ها و یا قهرمان بازی های  آنان داشته است یا خیر؟


http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/91123/x/xmen_first_class_ver2.jpgفیلم اخیر، درست مانند فیلم قبلی فیلمی پر از جلوه های ویژه خوش ساخت، انفجار و یک عالمه سر و صدا می باشد که تشکیل شده از  دوازده سیزده  کاراکتر دارای قدرت فرابشری می باشد. فیلم با نمایی از یک اردوگاه نازی آغاز می شود که در آن، اریک لنشر نوجوان مجبور شده که شاهد یک تراژدی بشود و متوجه می شود که او قدرت این را دارد که اجسام را تنها توسط ذهن اش کنترل کند، اما این اتفاق تنها زمانی می تواند روی دهد که اریک عصبانی باشد.  او به همین منوال بزرگ می شود تا اینکه تبدیل به انسانی قدرتمند با نام مگنت (و با بازی مایکل فاسبندر) با قدرت جذب مغناتیس و کنترل فلز و آهن می شود. بسیاری اعتقاد دارند، که همین نقش آقای فاسبندر در این فیلم، نقطه پرشی برای او خواهد بود تا به ستاره ای بزرگ و قابل در آینده ای نچندان دور تبدیل شود. البته بد نیست این نکته را هم ذکر کنم که این بازیگر قبلا در فیلم های "Fish Tank," ،  "حرامزاده های لعنتی" و "جین ایر" هم  خوش درخشیده بود. آیا به نظر شما این بازیگر حتما باید در فیلم مردان ایکس هم بازی می کرد تا تبدیل به یک ستاره در هالیوود شود؟  برای پاسخ به این سوال بهتر است به نکته ای اشاره کنم. نقش راون (یکی از قهرمانان) در این فیلم توسط خانم جنیفر لارنس به تصویر کشیده شده است، بازیگری که به تازگی نامزد دریافت بهترین بازیگر نقش اصلی زن، در مراسم اسکار بود و حالا اینجا در نقش انسانی آبی رنگ و عجیب و غریب بازی می کند! شاید همین نقش عجیب و غریب او در این فیلم بهای تبدیل شدن اش به یک ستاره بزرگ هالیوودی باشد و نه نقش اسکاری اش !


http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/91123/x/x-men-first-class-hellfire.jpgکمی بعد در دانشگاه اکسفورد ما چارلز خاویر  جوان را  (با بازی جیمز وک اوی) قبل از آنکه فلج بشود می بینیم. او در آینده مدرسه ای احداث خواهد کرد که در آن کار تعلیم و آموزش سوپر قهرمانان انجام می شود، به امید آنکه روزی بتوانند از نابودی جهان جلوگیری کنند.  بزرگ ترین دشمن او، مردی با نام سپاستین شاو (با بازی کوین باکن) می باشد. همان مرد بی رحمی که مگنت را در کمپ نازی ها شکنجه می داد، اکنون کسی است که ابر قهرمانان را به استخدام خود در آورده تا با جای خوبی، به سمت سیاهی و شرارت حرکت کنند.  اگر این ابر قهرمانان سیاه، بتوانند توانایی های خود را در ایجاد شرارت بهتر به نمایش گذارند، جایزه شان همان کلاه خودی خواهد بود که سپاستین شاو مانند سربازان رومی بر سر می گذارد.


http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/91123/x/x-men-first-class-2_2011_a_l.jpgبقیه ابر قهرمانان معمولا در یک دسته یا دسته ای دیگر قرار می گیرند و هر کدام هم دارای مشخصه ای خاص هستند. یک ابر قهرمان می تواند تغییر حالت و قیافه دهد، یکی می تواند تبدیل به طوفان شود،  دیگری امواج صوتی گوش خراش تولید می کند، یکی مانند گلوله ای آتشین می شود و ... این توانایی های منحصر بفرو و بخصوص چگونگی نشان داده شدن اینگونه توانایی ها توسط این کاراکتر ها، نشان از ذوق هنری و استعداد سرشار استان لی و دستیارانش دارد.  اگر چه که این نکته که وجود تنها یک خط داستانی، باعث محدودیت شده و اجاره خودنمایی به کاراکترهای رنگارنگ آن نمی دهد کمی آزار دهنده است .


http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/91123/x/FireShot-captur.jpgداستان اصلی این فیلم از این قرار است که یک مامور سیا با نام مک تاگرت ( و با بازی رز بایرن)  در تلاش است تا با کمک خاویر بر سپاستین شاو که اکنون به خطری جهانی تبدیل شده غلبه کند. نکته دیگر این است که تقابل سوپر قهرمان های خوب و بد با بحران موشکی کوبا هم ارتباط پیدا می کند و در همین حین ما متوجه می شویم که این خطر موشکی، آن طور که ما در تاریخ می خوانیم یا دیده ایم نبوده است! صحنه ای که این سوپر قهرمان ها مشغول نوعی دوئل ذهنی در کنار دریا برای شلیک موشک های شوروی و امریکا به سوی یکدیگر هستند و رفت و برگشت های این موشک ها در آسمان صحنه ای است که شاید امکان وجود آن در عالم واقعیت آرزوی بسیاری از سیاستمداران و جنگ طلبان باشد. (درباره این صحنه می خواستم بگویم بسیار سرگرم کننده و نفسگیر است اما عبارت قبل را برای توصیف این صحنه ترجیح دادم).


http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/91123/x/x-men-first-class-havok-close-up-3-9-11-kc.jpgکارگردان فیلم، با نام متیو واگن کسی است که قبلا فیلم Kick A.s.s  را نیز از او دیده بودیم که در آن دختری 11 ساله تنها برای سرگرم کردن ما در سینما تا حد مرگ شکنجه می شود. فیلم اخیر اگرچه خشونت فیلم قبلی را ندارد اما سر و صدا و حواشی بیشتری پیرامون آن است. تمامی فیلم های مردان ایکس به اندازه کافی  کارکشته  و با سابقه هستند تا بتوانند فیلمی مانند فیلم های درجه نمایشی R  بسازند اما درجه نمایشی PG-13  دریافت کنند تا تمام نوجوانان بدون نظارت والدین بتوانند به دیدن فیلم بیایند تا خدایی نکرده یک نفر بیننده از از دیدن فیلمی سوپر قهرمانی جای نماند!


http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/91123/x/FireShot-captu.jpgفیلم «مردان ایکس : درجه یک» فیلمی مناسب برای سرگرم کردن بینندگان در آخر هفته است. این فیلم نمی تواند در میان بهترین فیلم های ساخته شده از روی کمیک بوک ها (مانند اسپایدر من 2) جای بگیرد اما آنقدر ها هم بد نیست تا بتوان آن را در میان بدترین های این سبک (مانند ثور) جای داد. جای بسی خوشحالی است که فیلم به صورت سه بعدی نشان داده نمی شود، بنابراین می توانید رنگ ها و شفافیت فیلم را، همان گونه که هست، بر روی پرده سینما هم مشاهده کنید. بازیگران نیز به جز چند موردا خاص که به کاریکاتورهایی برای نقش خود تبدیل شده اند، به خوبی از پس کار خود بر آمده اند و موفق ظاهر شده اند. جلوه های ویژه هم به خوبی ساخته شده اند که اوج آن را شما می توانید در صحنه مربوط به تغیر جهت های پیاپی موشک ها ببینید. صحنه های نبرد هم به جز چند اتفاق غیر قابل باور  و خشن، عموما خوب از آب در آمده اند تا به جولانگاه "راون" (سوپر قهرمان زن تغییر حالت دهنده فیلم ) مبدل شده است  و نیکلاس هالت هم به هیولایی با پوستی شبیه قالیچه دم در خانه ما تبدیل شود!

 

منبع: سایت نقد فارسی

کارگردان: Ben Affleck http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/argo/argo-poster1.jpg

نویسنده : Chris Terrio

 

 

 

 

بازیگران: Ben Affleck, Bryan Cranston and John Goodman

خلاصه داستان :

همزمان با به نقطه اوج رسیدن انقلاب ایران، یکی از ماموران ویژه سازمان سیا، برای آزاد کردن شش نفر آمریکایی که در خانه سفیر کانادا در ایران پناه گرفته اند، نقشه خطرناکی را ترتیب می دهد.

«آرگو» برچسب «بر اساس داستان واقعی» را با افتخار بر خود نشان کرده است. و این جزو معدود دفعاتی است که این «شرح» برای درک بهتر یک فیلم مهم است. اغلب مواقع این برچسب بی معناست، اما وقتی اتفاقات تاریخی مثل واقعه ای که در این فیلم می بینیم، به صورت مستند در می آیند، حتی با این وجود که  تخیلات هم به آن اضافه شده، دادن عنوان زندگی واقعی می تواند مثل یک چاشنی و مزه در شیوه روایت داستان عمل کند. آرگو یک تریلر جاسوسی رضایت بخش است که در سال 1980 در ایران اتفاق می افتد. خیلی از عناصر فیلم برگرفته از اتفاقات واقعی است که به خاطر موضوعش بر اهمیتش افزوده شده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/argo/121011_MOV_Argo.jpg.CROP.rectangle3-large.jpgفیلمنامه توسط کریس تریو نوشته شده و بر اساس مقاله ای است از جاشوا بیرمن در سال 2007 با نام:« فرار از تهران: چطور سیا با استفاده از یک فیلم تقلبی علمی تخیلی توانست آمریکایی ها را از تهران نجات دهد». و این مقاله مبنای این فیلم سینمایی قرار گرفت. فیلم، اتفاقات اصلی را از واقعیت گرفته است و به آن ها قالبی سینمایی داده است. تعلیق در فیلم با استفاده از چندین برش متقاطع در موقعیت های مختلف نشان می دهد که چطور همه چیز سر موقع در جای درست خود اتفاق می افتند. اگر چه که همه چیز در واقعیت سخت تر و شدید تر بوده، اما در فیلم هم صحنه های زیادی با این حس وجود دارد که به آن ها رنگ و لعاب سینمایی داده شده است. این ابتکار هالیوود است و برای بالا بردن آدرنالین خیلی خوب جواب می دهد. در 30 دقیقه پایانی آرگو با فشار و تنش وحشتناکی روبرو می شوید.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/argo/1347922276515.cached.jpgتا این جای کار بن افلک نشان داده است که کارش در کارگردانی بهتر از بازیگری است. نه اینکه بگویم او بازیگر بدی است. نه! اما پشت دوربین کارش فوق العاده است. آرگو به عنوان نمونه ای دیگر در فیلم هایی که استادانه ساخت شده اند، در کنار دیگر کارهای افلک به نام های «رفته عزیزم رفته» و «شهر» قرار می گیرد. در بین این سه فیلم آرگو کمترین محتوای احساسی را دارد (اگرچه به هیچ کدام از کاراکترها پرداخت خوبی نشده است با این وجود صحنه هایی گذرا برای نشان دادن اهمیت جایگاه خانواده نزد تونی مندز با بازی افلک وجود دارد). آرگو بزرگترین فیلم اوست که  بر مبنای روایت است. افلک تلاش زیادی کرده تا بتواند اینطور نشان دهد که آرگو در دهه 70 فیلمبرداری شده است. نه تنها تصویر فیلم از روی عمد دارای رگه ها و دانه هایی است بلکه حتی در شروع فیلم هم از لوگوی قدیمی برادران وارنر استفاده کرده است. بازسازی تهران در حدود سال 80 واقعاً استادانه انجام شده است (لوکیشن های فیلم در ترکیه بوده است). از فیلم های آرشیوی برای نشان دادن رئیس جمهور کارتر، شاه ایران و امام خمینی در داستان استفاده شده. فیلم های قدیمی از اخبار تد کاپل، فرانک رابینسون، مایک والاس و والتر کرانکیت باعث شده تا رنگ و بوی آن زمان به خوبی منتقل شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/argo/Ben-Affleck-in-Argo-010.jpgآرگو با بازسازی بسیار خوبی از تسخیر سفارت آمریکا در ایران توسط دانشجوهای مهاجم آغاز می شود. تاریخ 4 نوامبر سال 1979 است و دنیا در شرف تغییر است. به یک باره مردم عادی، ابتدا با تعداد کم بعد هم با ازدحام وارد سفارت می شوند و وقتی درها با فشار جمعیت باز می شود، کارمندان و دیپلمات های سفارت را می بینیم که با عجله درحال ریز کردن و آتش زدن اطلاعات مهم و کاغذها هستند. شش نفر از آن ها شامل باب آندرس (تیت داناوان)، لی شاتز (روری کوچرین)، مارک و کورا لیجک (کریستوفر دنهام و سلی دووال) و جو و کتی استافورد (اسکوت مک نیری و کری بیشه) فرار می کنند و به اقامتگاه سفیر کانادا کن تایلور (ویکتور گاربر) پناه می برند و برای مدت 90 روز در آنجا مخفی می شوند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/argo/argo_wide2.jpgدولت آمریکا با کمک سازمان سیا تصمیم می گیرد که یک ماموریت نجات ترتیب دهد. در نیمه های ژانویه نگرانی ها افزایش پیدا می کند. آیا دیپلمات ها از ایران به صورت قاچاقی خارج شده اند؟ آیا دستگیر شده و در ملا عام اعدام شده اند؟ دولت کانادا هم نگران امنیت سفیر خود و کارکنان سفارت شده است و این خود فشار بیشتری را تحمیل می کند. مدیر سازمان سیا جک اودانل (برایان کرانستون) مامور خود تونی مندز (افلک) را احظار می کند. او متخصص خارج کردن نیرو ها از مناطق زیر کنترل دشمن است و باید برنامه ای را برای خارج کردن آن شش نفر از ایران طراحی کند. مشکل اینجاست که هیچ دلیل باور پذیری برای اینکه شش نفر آمریکایی در تهران با آن شرایط سیاسی پرسه بزنند وجود ندارد. نقشه مندز بی پروا و شجاعانه است. تونی با کمک چهره پرداز هالیوودی جان چمبرز (جان گودمن) و لستر سیگل تهیه کننده (آلن آرکین) یک کمپانی فیلم سازی تقلبی را برای ساخت یک فیلم علمی تخیلی ارزان قیمت به نام آرگو تاسیس می کند و همچنین یک داستان هم برای پوشش دادن امریکایی هایی که در تهران به دام افتاده اند، سر هم می کند. به این امید که بتواند آن ها را از گیت امنیتی فرودگاه عبور دهد و با پرواز سوییس از آنجا خارج کند. اما نقشه ای که روی کاغذ این قدر باور پذیر و ساده به نظر می رسد در عمل به ندرت درست جواب می دهد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/argo/argo%20affleck%20crowd%20615.jpgسبک قدم به قدم و زنده افلک در کارگردانی باعث شده تا آرگو کوتاه تر از زمان 120 دقیقه ای خود به نظر بیاید. فیلم به خودی خود و بدون متوسل شدن به تکنیک های استاندارد و کلیشه های معمولی که در تریلر های جاسوسی می بینیم، هیجان انگیز است. از شلیک گلوله و دعواهای بزن بزن یا انفجار خبری نیست. تمام تعلیق و هیجان فیلم فقط با این فکر که اگر شخصیت ها دستگیر شوند چه اتفاقی می افتد، شکل گرفته است. احساس خطر در تمامی لحظات فیلم وجود دارد. افلک با کات زدن های گاه و بی گاه به هالیوود یعنی جایی که چامبرز و سیگل لحظات شادی را رقم می زنند، در احساس نگرانی و تنش در فیلم وقفه ایجاد می کند. (صحنه پایانی حضور چامبرز و سیگل بنای اولیه ای برای لحظه اوج داستان است).

بیشتر مواقع، افلک از بازیگران کمتر شناخته شده برای نقش های اصلی خود استفاده می کند. از آنجایی که فیلم بر اساس واقعیت است، این کارش تاثیر خوبی داشته است. افلک با آن موهای بلند و ژولیده و یک ریش، تقریباً غیر قابل شناسایی است. اجرای او به طور مرموزی بی کلام است و کاراکتر او احساسات خیلی کمی از خود نشان می دهد. اگر شخصی با هوش و زیرکی کمتری در این ماموریت فرستاده می شد احتمالاً تحت تاثیر شرایط قرار می گرفت. نقش های مکمل عالی هستند. برایان کرانستون به عنوان رئیس تقلبی مندز صحنه های فوق العاده ای را رقم می زند و اجرای دو نفره گودمن و آرکین این فکر را به ذهن ما می آورد که نکند آن ها قبلاً با هم در یک کمدی موقعیت بازی کرده اند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/argo/rory_scott_argo_film_still_a_l.jpgدر مورد درجه ای که انجمن سینمایی آمریکا به این فیلم داده است باید بگویم که آرگو فقط به این دلیل درجه R گرفته که از لغت «لعنتی» به دفعات و مثل یک تکیه کلام در فیلم استفاده می شود. فیلم ملایم است و نسبتاً هیچ بی حرمتی و اهانتی در آن وجود ندارد و هیچ چیزش برای نوجوانان هم نامناسب نیست. اما به خاطر عقاید قدیمی انجمن سینمایی آمریکا هر کس که زیر 17 سال دارد و می خواهد آرگو را تماشا کند، بهتر است بلیت فیلم دیگری را بخرد و یواشکی وارد سالن نمایش دهنده آرگو شود! به افتخار فیلم سازان آرگو که سازش نکردند و با چند کات کوچک نخواستند درجه پی جی 13 را بگیرند. شرم باد بر انجمن سینمای آمریکا به خاطر اینکه انعطاف پذیر نیست.

آرگو عناصر فراوانی دارد که می تواند آن را به یک مدعی اسکار تبدیل کند. داستان فیلم بسیار رضایت بخش است و تماشاچیان را تا انتهای خط، سر جایشان می نشاند و چیزهای خوبی هم به آن ها نشان می دهد. بر اساس اتفاقات واقعی است. با مهارت و متد خاصی توسط کارگردان و بازیگر تحسین برانگیزی ساخته شده است و در باز سازی آن دوره تاریخی، بی عیب و نقص عمل کرده است. خیلی از فیلم ها ما را به دهه 70 و 80 باز می گرداند، اما تعداد کمی از آن ها با چنین قدرتی و به این خوبی ساخته شده اند. آرگو یک فیلم خوب است. حتی بیشتر از آن، یک فیلم هوشمندانه خوب است. یک چیز دوست داشتنی و خوشمزه در روزهای ابتدایی جشن سینماست

منبع: سایت نقد فارسی

کارگردان: Rian Johnson http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/looper/looper_poster1.jpg

نویسنده : Rian Johnson

 

 

 

 

بازیگران: Joseph Gordon-Levitt, Bruce Willis , Emily Blunt

خلاصه داستان :

لوپر اکشنی هیجان انگیز است که در آینده اتفاق می افتد آینده ای که سفر در زمان اختراع شده ولی انجام آن غیرقانونی بوده و فقط در بازار سیاه انجام میگیرد.

زمانی که اوباش میخواهند از شر شخصی خلاص شوند آنها هدف خود را با سفر زمان به 30 سال گذشته انتقال میدهند تا شخصی تفنگ به دست که اصطلاحا لوپر (جو با بازی جوزف گوردون-لویت) نام دارد در انتظار هدف خود میماند تا به کشتن وی اقدام کند. جو آدم پولداری است و زندگی خوبی دارد تا اینکه روزی اوباش آینده شخصی (با بازی بروس ویلیس) را برای جو ارسال میکنند. اما این شخص همان جو در زمان آینده است!

تماشای «حلقه انداز» یک تجربه سینمایی شگفت انگیز است. نه اینکه فقط یک فیلم خوب باشد بلکه یک فیلم عالی است. در تمام سطوح ممکن خود را نشان می دهد و اشتباهاتش آنقدر کم است که به چشم نمی آید. داستانی هیجان انگیز در ژانر علمی تخیلی است که با یک درام قوی توانسته به دستاوردی خطرناک برسد چرا که با فیلمنامه زیرکانه خود که در تمام جزئیات دقیق شده است، تمامی فرمول ها و علایق معمول هالیوود را کنار گذاشته است. برای نویسنده و کارگردان، رایان جانسون، «حلقه انداز» می تواند یک دنباله با ارزش نسبت به کارهای قبلی او با نام های «آجر» (Brick) و «شکوفه برادران» (The brothers bloom) باشد. این فیلم در کارنامه کاری او  بهترین است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/looper/Joseph-Gordon-Levitt-in-Looper-2012-Movie-Image-e1332035632364.jpgسفر در زمان یک موضوع فانتزی است که قواعد آن فقط به دست نویسنده وضع می شود. بیشتر فیلمسازانی که این موضوع را انتخاب می کنند به کلیشه ها متوسل می شوند و زمان زیادی را صرف دقت و توجه به مفاهیم و پارادوکس های داستان نمی کنند. اما در مورد «حلقه انداز» این گونه نبوده است. با این وجود، تفسیر جانسون هم از سفر در زمان نمی تواند واقع گرایانه تر از دیگر فیلم های این ژانر باشد. به هر حال قوانینی وجود دارد که فیلمنامه آن را نقض نمی کند. مهمترین مزیت فیلم این است که به پیچش های داستانی که دیگر همه شان نخ نما و قابل پیش بینی شده اند، روی نیاورده است.

فیلم «حلقه انداز» برای اینکه حس واقع انگاری را منتقل کند به میزان خوبی به پیش زمینه داستان می پردازد؛ بدون اینکه در پرداختن به جزئیات غیر مهم گرفتار شود. به کاراکترها به خوبی پرداخت شده است و همچنین صحنه های اکشن و تعلیق زیادی وجود دارد و حداقل یک سکانس خشن خون آلود هم هست و همچنین تقلا بر سر دوراهی های اخلاقی را نشان می دهد. پایان آن به هیچ وجه نا امید کننده نیست. پایان بندی فیلم از لحاظ منطقی، قانع کننده است و از لحاظ احساسی هم پر قدرت است. این یک داستان رضایت بخش است که به بهترین شکل ممکن روایت شده و بدون هیچ شکی، فیلم را در میان بهترین های امسال قرار می دهد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/looper/Bruce-Willis-and-Joseph-Gordon-Levitt-in-Looper-2012-Movie-Image-620x413.jpgبیشتر اکشن فیلم در کنزاس سال 2044 اتفاق می افتد. دنیا از آنچه که امروز می شناسیم خیلی متفاوت نیست. شهرها بزرگتر و کثیفتر هستند، اما زندگی روستایی تقریباً مثل حالاست. هنوز مزارع ذرت، خانه های ییلاقی و تبر برای بریدن چوب وجود دارد. جزم و جنایت در حال قدرت گرفتن است، اما آن قدری نیست که در طول سی سال در آینده غم انگیز باشد. در اوایل دهه 70 میلادی سفر در زمان کشف شده است. اما انجام این کار غیر قانونی است و فقط جنایتکاران قدرتمند به انجامش اقدام می کنند. به این دلیل که کسی نمی تواند در آینده ظاهر شود کسانی که در دست سندیکا ها گیر افتاده اند، به گذشته و به سال 2044 فرستاده می شوند؛ یعنی جایی که یک حلقه انداز با تفنگ شکاری انتظارشان را می کشد. او کار را تمام می کند، جایزه خود را(شمش های نقره ای که به بدن قربانی بسته شده اند) می گیرد و منتظر قرارداد بعدی می ماند. تصمیمی گرفته می شود مبنی بر اینکه ارتباط یکی از حلقه انداز ها را با آینده قطع کنند به همین دلیل نسخه خود او از آینده را برایش می فرستند تا خودش را بکشد (به اینکار بستن حلقه می گویند). وقتی اینکار را انجام دهد، فقط سی سال دیگر فرصت زندگی دارد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/looper/Screen%20Shot%202012-10-02%20at%201.48.26%20AM.jpegجو (جوزف گوردون لویت) یک حلقه انداز است. اما او یک حلقه انداز معمولی نست، او یکی از بهترین ها در اسطبل کوچکی است که توسط ابی(جف دانیلز) اداره می شود. اما با این وجود زمانی می رسد که جو باید پاسخگوی اشتباهش باشد. آن هم کمک کردن به دوستی (پائول دانو) است که گند زده. کمی بعد از این اتفاق ماموریتی به جو واگذار می شود که طی آن باید با خودش در آینده(با بازی بروس ویلیس) روبرو شود. وقتی در این کار درنگ می کند، جوی پیر او را از میدان به در می کند و خودش فرار می کند. این کار، جو را در موقعیت بدی قرار می دهد. اگر به سرعت همه چیز را ردیف نکند، نه تنها در آینده بلکه در زمان حال هم او را می کشند. مکالمه کوتاه او با جوی پیر باعث می شود که کمی در مورد تمایلات و اهداف خودش و مکانی که در آینده به آنجا می رود، اطلاعات به دست بیاورد. بنابراین جو به آن مکان سفر می کند نه فقط به خاطر اینکه از سارا(امیلی بلانت)، زن صاحب خانه و پسرش، سید( پیرس گاگنون) محافظت کند بلکه برای این منظور که جوی پیر را متوقف کند و زندگی اش را بازیابد. و او یک مزیت خوب دارد: او می تواند خود آینده اش را بکشد اما جوی پیر نمی تواند همین کار را با او بکند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/looper/looper-movie-2012-640x463.jpgبحث در مورد هر کدام از جزئیات «حلقه انداز» باعث می شود که داستان لو برود هم در مورد چیزهای کوچک و هم بزرگ که بهتر است هر کس خودش با تماشای فیلم آن ها را دریابد. داستان فیلم هزارتویی از پیچش ها و چرخش ها نیست و البته این به معنای قابل پیش بینی بودن آن هم نیست و چند نمونه سورپرایز های ناب در فیلم وجود دارد که خیلی خوب می توانند بر مخاطب اثرگذار باشند چرا که در طول روایت داستان معنا پیدا می کنند و با منطق جور درمیایند، آن هم نه به خاطر اینکه به سمت ما پرتاب می شوند تا واکنش ما را برانگیزانند. موضوع سفر در زمان می تواند به سمت موقعیت هایی پیش رود که کمی آدم را گیج کند، اما برای کسانی که با این شاخه از داستان سرایی علمی تخیلی و فانتزی آشنایی دارند، بیشتر اتفاقاتی که در فیلم می افتد منطقی به نظر می رسد و به راحتی با قوانینی که جانسون آن ها را در فیلمش وضع کرده معنادار و قابل توضیحند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/looper/Joseph-Gordon-Levitt-in-Looper-2012-Movie-Image-3-e1333992550608.jpegنظر من در مورد جوزف گوردون لویت به عنوان یک بازیگر در هر اجرایی که از او دیده ام بهتر شده است. و در این فیلم هم با وجود حالات چهره عجیبی که از خود نشان می دهد تا بیشتر شبیه بروس ویلیس شود، از این قاعده مستثنا نیست. استعداد و سیر حرکت او در بازیگری همچنان تاثیر گذار است. این نقش آسانی نیست. باید بیشتر فیلم را در نقش یک ضد قهرمان بازی می کرده. به هر حال او یک قاتل بالفطره است و در این کار یکی از بهترین هاست. با این وجود وقتی که شرافت از درون او جوانه می زند می توانیم ارتباط بهتری با شخصیتش پیدا کنیم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/looper/422304.jpgبروس ویلیس باید به عنوان نقش دوم معرفی شود. این فیلم گوردون لویت است و با وجود اینکه نقش ویلیس خشن است اما کوتاه تر است. با وجود فیلم هایی چون «حلقه انداز» و «قلمروی طلوع ماه» دور انداختن آشغال هایی مثل فیلم «نور سرد روز»(The cold light of day) آسان است. بیشتر مواقع، اجرای ویلیس در «حلقه انداز» داراماتیک است. اما او زمان زیادی دارد تا خودی نشان بدهد. یکی از بزرگترین نقاط قوت «حلقه انداز» این است که به ویلیس هم مثل گوردون لویت، شانس های گوناگونی را می دهد تا به ورای کلیشه های معمول برود. او نه تنها امکان حضور در صحنه های اکشن را داشته بلکه سکانس های به شدت دراماتیک هم در نقش خود داشته است. لحظه ای در فیلم وجود دارد که در آن از جوی پیر بیزار می شوید اما شاید نه بیشتر از آن چه که خودش از خودش متنفر است. و با همین احساس تنفر شما را به سمت دانستن حقیقتی آزاردهنده می برد.

بقیه بازیگران هم شامل نقش های مکملی می شوند که در کار اجرای خود عالی عمل کرده اند. از نقش کوتاه پائول دانو بگیرید تا نقش بلند امیلی بلانت. حتی یک بازی ضعیف در این فیلم وجود ندارد. در میان این ها به خصوص جف دانیلز است که به طور غافلگیرانه ای در نقش رئیس سندیکا، اجرایش قابل قبول است و همچنین پیپر پرابو در نقش یک استریپر دلسوز که در موقعیت های مختلفی با جو و پیری او برخورد می کند. امیلی بلانت در نقش خود احتمالاً جذاب ترین چوب بر تاریخ سینماست!

برای من، یک فیلم خوب آن چیزی است که کار تمام عناصر آن در کنار هم خوب بوده باشد. آن ها مثل یک سمفونی در هم آمیخته اند. این همان چیزی است که در این فیلم دیدم. فیلمنامه، هوشمندانه و زیرکانه است. توجه من را به شدت تحریک کرد و تا پایان مرا با خود نگه داشت. کاراکترها به خوبی شکل گرفته اند و با قدرت به تصویر کشیده شده اند. اکشن و تعلیق زیادی وجود دارد و حتی کمی طنز و رومانس هم چاشنی کار شده است. سوالات پرعمق و آزاردهنده ای وجود دارند که جوابشان اصلاً ساده نیست. (اگر فرض کنیم که می توانستید در زمان سفر کنید و اگر این امکان وجود داشت که به سال 1889 بازگردید و درکنار گهواره ای می رفتید که نوزادی به نام آدولف هیتلر در آن قرار داشت، توانایی خفه کردن آن نوزاد را داشتید؟!) کارگردانی هنری فیلم، تاثیرگذار است و دنیای آینده ای را به تصویر می کشد که هم آشنا و هم متفاوت است. این احساسات خیلی با قدرت خود را نمایان می کنند. «حلقه انداز» کاری را کرده است که سینمای درجه یک و عالی باید انجام دهد: گیج می کند، سرگرم می کند و افکار تو را ارتقا می بخشد. در مورد دیدگاه من نسبت به دنیا یا روش روزانه زندگی ام تاثیری نخواهد گذاشت، اما به این زودی ها فراموشش نمی کنم و به خاطر دیدنش شکرگزارم.

منبع: سایت نقد فارسی

کارگردان: Joe Wright http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tokio-story/annakarenina_2.jpg

نویسنده : Tom Stoppard (screenplay), Leo Tolstoy

 

 

 

 

بازیگران:

Keira Knightley, Jude Law , Aaron Taylor-Johnson

مانند فرانکنشتاین و هملت، «آنا کارنینا» نبز از آن آثار شاخص ادبی است که فیلمسازان دائماً به اقتباس از آن پرداخته اند. اولین نسخه ی سینمایی این کتاب یک فیلم صامت آلمانی محصول 1910 است که از آن موقع اثری ار آن پیدا نشده است. این فیلم کمی پیش از مرگ تولستوی اکران شد و کسی نمی داند وی فیلم را دیده است و اگر دیده چه نظری درباره ی آن داشته است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tokio-story/Screen%20Shot%202012-11-22%20at%203.13.44%20PM.jpegمورد بعدی، یک فیلم پرهزینه و تجملی تر بود که در پی آن ساخته شد. در قرن بعد از زمانی که رمان آناکارنینا برای اولین بار روی پرده ی سینما ظاهر شد، تا به حال نشده که دوره ی 13 ساله ای بگذرد و نسخه ی جدیدی از این داستان برای سینما یا تلویزیون ساخته نشود. فیلم حاضر به کارگردانی «جو رایت/Joe Wright» بعد از مجموعه تلویزیونی کوتاه محصول 2000 و ساخته ی کشور بریتانیا، جدیدترین اقتباس از این اثر به شمار می رود. اقتباس قبلی یک اجرای نمایشی بود به کارگردانی «برنارد رُز/ Bernard Rose» که در سال 1997 روی صحنه رفت و سوفی مارکو و شون بن در آن نقش آفرینی کردند.

جو رایت که فیلم را بر اساس فیلمنامه ای اثر نمایشنامه نویس مشهور، «تام استاپرد/ Tom Stoppard» ساخته است، تصمیم می گیرد چند تغییر غیرمعمول در داستان مشهور ایجاد کند. تراژدی اصلی دست نخورده باقی می ماند، منظور ماجرای آنای با نشاط (کیرا نایتلی/ Kiera Knightley) همسرمردی محترم به نام کارنین (جود لاو/ Jude Law) است که با یک افسر سواره نظام روسی به نام کنت ورونسکی (آرون تایلر جانسون/ Aaron Taylor-Johnson) وارد رابطه ی نامشروع آتشین و پرحرارتی می شود. اما جو رایت مسیر متفاوتی برای روایت این ماجرای عاشقانه ایجاد می کند. آنا و ورونسکی را به شخصیت هایی بیش از حد درگیر و مجذوب خویش تبدیل می کند که الزاماً قابل دوست داشتن نیستند. علاوه بر این کارنین را که معمولاً به شکل شخصیتی بزدل و کینه توز تصویر شده بود را به آدمی قابل همدردی تبدیل می کند. این روشی متفاوت است که مواد اولیه را رنگ و بویی تازه می بخشد، حداقل تا اواخر فیلم که سقوط آنا به وادی افسردگی و اعتیاد به مواد مخدر فیلم را از آن ریتم اولیه می اندازد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tokio-story/Screen%20Shot%202012-11-22%20at%203.14.15%20PM.jpegدر طی سالها، فیلمسازان زیادی تلاش خود را کرده اند تا در امر به ظاهر غیرقابل انجام خلاصه کردن دستنوشته ی 2000 صفحه ای تولستوی، به یک فیلم سینمایی دو ساعته توفیق یابند. یکی از خسارات این روند حذف شدن رابطه ی میان لوین (دامهال گلیسون/ Domhall Gleeson) و کیتی (آلیشیا ویکندر/ Alicia Vikander) است که در کتاب در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد.

استپارد و رایت تا جایی که توانستنه اند سعی کرده اند به صورت حداقلی به این داستان فرعی بپردازند. این داستان برای توازن پیدا کردن کلیت ماجرا در کنار تراژدی غم انگیزی که در مثلث عشقی میان آنا، ورونسکی و کارنین وجود دارد، ضرورت دارد. زمانی کافی از فیلم به ماجرای لوین و کیتی اختصاص داده شده تا به شکل یک زائده به نظر نرسد. در واقع، اصلی ترین صحنه ی رابطه ی آنها که در آن با بازیگوشی با یکدیگر از طریق حروف الفبا ارتباط برقرار می کنند، به شکلی شگفت انگیز به رمان وفادار است. ممکن است این بحث مطرح شود که اگر فیلم برخلاف معمول تمرکز خود را بر روی این دو شخصیت قرار می داد بیشتر بیننده را به خود جذب می کرد اما شاید این صحبت به این دلیل است که داستان اصلی بیش از حد برایمان آشناست.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tokio-story/Keira-Knightley-in-Anna-Karenina-18.jpgرایت و استپارد صحنه پردازی فیلم را به بازی می گیرند. آنها به جای اینکه مستقیماً داستان خود را بیان کنند،فیلم را مانند یک تئاتر قاب می گیرند. دوربین معمولاً با حرکت از بالا به پایین عقب گرد می کند تا دو طرف صحنه و صندلی های سالن نمایش را نشان دهد. صحنه های فیلم پشت صحنه و در میان تیرک های پرده ها اتفاق می افتند. صحنه پردازی فیلم گاهی اوقات به صورت دستی تغییر می کند. موسیقی متن گاهی اوقات توسط نوازندگان روی صحنه نواخته می شود. رئالیسم جادویی خود را در جای جای فیلم نشان می دهد و دیالوگ ها مدام از حالت تئاتری به حالت سینمایی رفت و برگشت دارند. شیوه ی در پی گرفته شده بسیار بازیگوشانه است و جای تعجب است که اینقدر عالی از کار در آمده و به شکلی غریب بیننده را به یاد فیلم «مولن روژ/Moulin Rouge» می اندازد (البته بدون آواز خواندن ها). این شیوه به داستان «آنا کارنینا» انرژی مضاعفی می بخشد بی آنکه تحمیلی به نظر برسد.

هنگامی که داستان از لحاظ حسی بیشتر توجه می طلبد، رایت تزئینات و بازی با سبک را کنار می گذارد. لحن فیلم حالت عجیبی دارد، با صحنه ی صورت تراشی اوبلونسکی با بازی «متیو مکفادین/» آغاز می شود که سبک مجموعه ی مانتی پیتون را دارد و حس سرزندگی و طنز پیدا می کند. با اینحال در انتهای فیلم در حالت تلخی به سر می بریم که تقریباً بیشتر قسمت های رمان روسی را در برمی گیرد. تماشای 20 دقیقه ی پایانی «آناکارنینا» سخت و زجر آور است، و یک قسمتی از این مسئله به این دلیل است که ما نگران و درگیر شخصیت آنا شده ایم و اهمیت زیادی به ورونسکی نمی دهیم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tokio-story/Screen%20Shot%202012-11-22%20at%203.14.24%20PM.jpegتبدیل کارنین به شخصیتی ترحم برانگیز خود شمشیر دولبه ای ست. برای اینکه ما بیننده ها احساسی نسبت به این شوهر بی غیرت داشته باشیم، فیلم باید طوری پیش رود که دلمان نخواهد دو عاشق (آنا و ورونسکی) کامیاب شوند. به همین دلیل، سازندگان فیلم بی آنکه از وفاداری به رمان دست بکشند، احساسات و ادراک ما نسبت به این شخصیت را تحریک می کنند. کیرا نایتلی در سومین تجربه ی خود با کارگردان فیلم (دو تجربه ی همکاری در «غرور و تعصب» و «تاوان») آنا را به شکلی ناپسند و دل زننده تصویر می کند. او آدمی روان نژند و خودخواه است که از یک بیماری روانی تشخیص داده نشده رنج می برد و این بیماری با طرد شدن از اجتماع که در پی ماجرای عاشقانه ی او به وجود می آید، وخیم تر می شود. اگر قصد نایتلی این بوده که تماشاگران را از خود دور کند، باید گفت به نحو احسن از پس این کار برآمده است. من به شدت از آنا بدم آمد، گرچه نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و همینطور که فیلم به سوی نقطه ی اوج خود پیش می رفت، نوعی احساس ترحم نسبت به او پیدا کردم. تخاب آرون تیلور جانسون (هنرپیشه ی نقش اول در فیلم Kick-Ass) برای ایفای نقش ورونسکی از پایه اشتباه است. او تصویری تک بعدی از این شخصیت ارائه می دهد که حتی در لحظاتی که بایستی نقشی فعال داشته باشد و در مرکز توجه قرار بگیرد، باز هم نمی تواند پا را از پس زمینه ی داستان فیلم جلو تر بگذارد. ذره ای جاذبه میان تیلور جانسون و نایتلی وجود ندارد. حتی صحنه ی رابطه ی جنسی آنها خمیازه آور است. با این حال تصویری که جود لاو از کارنین ارائه می دهد کاملاً درک شده است. کارنین که دست کم گرفته شده و نه به عنوان یک ضد قهرمان، بلکه به عنوان فردی مظلوم تصویر شده که سعی می کند کار درست را انجام دهد، در مرکزیت اخلاقی و احساسی «آنا کارنینا» قرار دارد.

بازیگران نقش های فرعی - مکفایدن در نقش اوبلونسکی، کلی مکدونالد در نقش دالی، دامهال گلیسون در نقش لوین و آلیشیا ویکندر در نقش کیتی - به خوبی انتخاب شده اند.

بهترین چیزی که در وصف -- رایت در دنیای تولستوی میتوان گفت این است که نتیجه ی کار جالب و جذاب از کار درآمده است. معمولاً اکثر اقتباس هایی که از رمان آناکارنینا صورت گرفته اند از این ویژگی بی بهره اند. علاوه براین فیلم شتابزده به نظر نمی رسد و موفق می شود بیشتر ماجراهای فرعی رمان را به داستان اصلی پیوند دهد. با این وجود فیلم نشانه ی نوعی کنجکاوی و ماجراجویی است تا تجدید دیداری انقلابی و برای کسانی که از دیدن نسخه های متفاوت و در عین حال شبیه به هم و خسته کننده ی آنا کارنینا خسته شده اند، ارزش دیدن را دارد. برای آنهایی که با رمان آشنایی دارند (یا حداقل با داستان آن) چیزهای زیادی برای بحث کردن و اندیشیدن وجود دارد. برای دیگران اما نکته ی سؤال برانگیزی ست که آیا این فیلم «آنا کارنینا» شبیه به قسمتی از یک سریال خانوادگی به نظر می رسد یا خیر. فیلم برای من، به عنوان کسی که زمانی از طرفداران پر و پا قرص ادبیات روس بودم، به اندازه ی کافی توجه برانگیز و گهگاهی هم تأثیرگزار بود. معیارهای شما ممکن است متفاوت باشد.

منبع: سایت نقد فارسی

کارگردان: Ang Lee

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/PI/life-of-pi-poster.jpg

نویسنده : David Magee

 

 

 

 

بازیگران: Suraj Sharma, Irrfan Khan , Adil Hussain

خلاصه داستان :

خانواده ای به خاطر شرایط نامناسب مالی مجبور به فروش باغ وحش خود می شوند. در پی این معامله، این خانواده به همراه حیوانات باغ وحش خود، سوار یک کشتی به مقصد کانادا می شوند٬ اما در راه٬ کشتی غرق شده و از این خانواده تنها پسری زنده می ماند که روی قایقی به همراه یک ببر درنده خو گیر افتاده است..

یک پسر هندی و یک ببر بنگالی: فیلم، داستانی شبیه به داستانی که یک قرن قبل برای کودکان نوشته شد، دارد. داستانی از رودیارد کیپلینگ در مورد موگلی و شر خان در کتاب جنگل و همچنین داستانی دیگر از هلن بانرمن با نام داستان سامبوی سیاه کوچولو که متاسفانه نژاد پرستانه بود. این داستان هم شبیه همان هاست. با این تفاوت که در این یکی باید پسر را پی بنامید و ببر بنگال را ریچارد پارکر. و آن ها را در یک قایق نجات در آب های آزاد اقیانوس آرام به دام بیندازید. پسر را در موقعیت مبارزه با یک حیوان وحشی قرار دهید که بر سر تلاش برای بقا و به دست آوردن قلمرویی برای خود مبارزه می کند. با این خلاصه ای که گفتم احتمالا ماهیت داستان زندگی پی، نوشته یان مارتل را که در سال 2002 برنده جایزه بهترین نویسنده مرد شد، فهمیده اید. شکی نیست که این فیلم، افسانه ای عالی است که پر شده است از ناامیدی ها و قهرمان بازی ها. اما کارگردانی که فیلمی می سازد در مورد یک انسان و حیوانی وحشی، گرفتار چه چیزی شده است؟ حماقت یا نبوغ؟

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/PI/LifeOfPi_still.png.CROP.rectangle3-large.pngآنگ لی، کارگردان تایوانی الاصل در زندگی پی که دو ماه قبل در فستیوال فیلم نیویورک در میان تشویق تماشاگران به نمایش در آمد، داستانی عجیب و جدید را ساخته و شاهکاری دیدنی را در ورای ظهور احساسات به نمایش گذاشته است. از اولین تصویری که نشان داده می شود که در آن یک خرس کوچک در حال بغل کردن درختی است و یک مرغ مگس خوار هم بالای آن در پرواز است و به نظر می رسد که داخل سینما به پرواز درآمده، فیلم می فهماند که در پی مبهوت کردن مخاطب با استفاده از تکنیک هایی در سینمای سه بعدی است که قبلاً دیده نشده اند. زندگی پی نوآوری هایی را در سیستم سه بعدی که با آواتار جیمز کامرون آمد، به وجود آورده است و با پیشرفت دادن تکنولوژی دادن حرکات انسانی به انیمیشن که در خیزش سیاره میمون ها دیده بودیم، دنیایی شگفت انگیز و تماشایی را به وجود آورده است. تماشاگران، گروهی از ماهی های پرنده را می بینند که به قایق حمله می کنند یا ببر را می بینند که با کفتار بدذات درگیر می شود و چشم هایشان را می بندند و با خود فکر می کنند که امکان ندارد این اتفاق ها واقعی باشد و بعد چشم هایشان را باز می کنند و در نهایت ناباوری درمیابند که این اتفاقات واقعاً در حال رخ دادن است.

کارگردانی مثل رابرت زمه کیس باید به این داستان نوجوانانه در مورد پی( با بازی سوراج شارما) علاقه مند شده باشد. پی تنها انسانی است که بعد از غرق شدن کشتی و از بین رفتن تمام خانواده اش، جان سالم به در می برد و در اقیانوس پهناور به همراه یک موجود وحشی که می تواند در یک چشم بر هم زدن او را بکشد، سرگردان شده است. زمه کیس از تکنیک دادن حرکات انسانی به انیمیشن در فیلم های کودکانه خود استفاده کرده است. مثل قطار سریع السیر قطبی و در درام مربوط به عصر تاریکی یعنی بیوولف و در فیلم آخر خود رانده شده، تام هنکس را در یک جزیره صحرایی متروک رها کرده بود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/PI/life-of-pi-sorel_pi_16462_rgb.jpgاما لی با شیوه ای آرام تر است و به لجاجت و سرسختی یک تازه کار رفتار می کند. وقتی به او بگویی که ساختن فلان پروژه غیر ممکن است بیشتر او را به آن علاقه مند می کنی. او به دانشگاه ایلینویز آمد و اولین فیلمش را در شهر نیویورک ساخت و با ساختن فیلم «حس و حساسیت» نوشته جین آستن، خودش را در یک فرهنگ بیگانه دیگر رها کرد. او حماسه هنرهای رزمی یعنی فیلم ببر غران، اژدهای پنهان را بازسازی کرد و با ساختن رومانسی در مورد یک گاوچران همجنس باز با نام کوهستان بروکبک یک اسکار به دست آورد.

حالا او فیلمی را ساخته است در مورد نوجوانی که همزمان هم نوح پیغمبر، هم رابینسون کروزوئه و هم زیگفرید است و با تمام مسائل زندگی در دریا مواجه می شود و به همه این ها یک اورانگوتان، یک کفتار و یک میلیون میمون را هم اضافه کنید به علاوه این که دشمن قسم خورده و تنها همراهش هم یک ببر بالغ است و همه این ها باعث به وجود آمدن موقعیتی می شود که از لحاظ داشتن سختی و مشکلات منحصر به فرد است. یک دهه قبل ساخته شدن فیلمی مثل زندگی پی غیر قابل تصور بود. مگر این که لی می توانست یک ببر به شدت آرام را به خدمت بگیرد و یک تعداد بی نهایت از بازیگرانی که شبیه پی باشند را در اختیار داشته باشد تا هر بار ببر به هر کدام پنجه زد یا بلعیدشان، یک نفر دیگر را جایگزین کنند! اما حالا به لطف پیشرفت های تکنولوژی و آمدن نسل جدید هنرمندان و تدوینگران و وصله زن ها، ساختن این فیلم امکان پذیر شده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/PI/Screen%20Shot%202012-11-25%20at%201.16.52%20PM.jpegزندگی پی با فیلمنامه ای نوشته دیوید مگی، همه اش هیجانی و توفانی نیست. المان های مختص آنگ لی را دارد. کشمکش هایی که در یک خانواده با محبت وجود دارد که در فیلم «حس و حساسیت» آن ها را نشان داده بود، در این جا هم در ارتباطات پی جوان (که از سن 12 سالگی توسط آیوش تاندون بازی می شود) با پدرش (عادل حسین) که در شهر هندی پوندیشری، صاحب یک باغ وحش است و مادرش (نماد تابوهای هندی) نشان داده می شود. داستان های عشقی گزنده که قبلاً در فیلم های دیگر لی مثل طوفان یخ، کوهستان بروکبک و شهوت؛احتیاط نشان داده شده بود، در اینجا آرام تر و با تامل بیشتر در دوستی بین پی جوان و یک دختر (با بازی شراوانتی ساینات) که در کلاس رقص با هم آشنا می شوند، خود را بروز داده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/PI/Screen%20Shot%202012-11-25%20at%201.16.41%20PM.jpegوقتی پدر پی مجبور به فروش باغ وحش پوندیشری می شود، خانواده و حیواناتش را سوار یک کشتی باری به مقصد کانادا می کند. طوفان کشتی را غرق می کند و والدین پی را می کشد و حیوانات هم ناپدید می شوند (یک سکانس فوق العاده دیگر) و باعث می شود پی سفری در اقیانوس آرام را آغاز کند که هفت ماه به طول می انجامد. سفری که یادآور کوچ خود آنگ لی است که او را از تایوان به آمریکا آورد بعد هم به انگلستان و بلخره او را به سرزمین مادری اش بازگرداند. جایی که در آن یک مخزن عظیم آب ساخت تا صحنه های مربوط به دریا را فیلمبرداری کند. این ماجراجویی پی در کنار قدرت تصمیم گیری اش، روح او را هم به آزمایش می گذارد و او را به گذر از سه مذهب وادار می کند و در آخر او را به اوج روشنگری می رساند همه این ها را پی در بزرگسالی (با بازی عرفان خان) برای یک نویسنده کانادایی تعریف می کند. صحنه های مربوط به دوران امروز با وجود این که خان، داستان را با اندوه و وقار تعریف می کند، اما تنها نقطه نازیبای فیلم است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/PI/life-of-pi-movie-poster-14.jpgلی برای آمادگی برای ساختن چالش های ترسناک این فیلم که هیچ ستاره ای در آن بازی نمی کند و بودجه اش بالغ بر 70 میلیون دلار بوده است، یک پیش نمایش 70 دقیقه ای از قسمت میانی فیلم را که در قایق نجات می گذرد را ساخت (برای دیدن این 70 دقیقه اضافه در نسخه دی وی دی زندگی پی بی صبرانه انتظار می کشم) بعد یک تیم مسحور کننده دیجیتالی را آورد تا ببر را به صورت زنده در قایق بگذارند. وقتی در یک نشست مطبوعاتی از شارما در مورد ماه ها زندگی با یک ببر پرسیدند، در جواب گفت: «زندگی روی قایق واقعا غریبانه و تنها بود. هیچ ببری در کار نبود.» با این وجود، هنوز هم این موجود وحشی یعنی ببر، خیلی زنده، قابل لمس و باشکوه به نظر می رسد. به همان اندازه که نقاشی هنری روسو با عنوان ببری در طوفان استوایی زنده بود که البته عنوان این نقاشی برای این فیلم هم نامی مناسب است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/PI/Life-of-Pi-3D-poster.jpgتفاوت نقاشی با زندگی پی در این است که در این یکی فک بیننده باز می ماند! لی اقیانوس آرام را طوری نشان می دهد که مثل یک آینه مواج است که آسمان با چنان وضوحی در آن انعکاس می یابد که به نظر می رسد پی در یک لحظه هم زیر آب است هم بالای ابرها. در مواقعی از فیلم، لی توهمات پسر را که ناشی از سوءتغذیه است نشان می دهد. مثلاً در قسمتی که زیر آب است، چهره دوست دخترش را در یک ماهی می بیند. فیلمبرداری کلودیا میراندا (فیلمبردار مورد عجیب بنجامین باتن) و شفافیت لنز دوربینش به اندازه شفافیت رویایی طب دار و بی واسطه است. به جای جاذبه تصویری دو معشوق از دو گونه مختلف که در آواتار نشان داده شد، در این فیلم، رویا یا کابوس در منطقه ای دوردست که آن را زمین می نامیم اتفاق می افتد. ما در این فیلم اتفاقات الهی و ترسناکی را می بینیم که با سیر گذار روح مشکل دار پی آشکار نمی شوند و در مواقعی از دریچه چشمان ببر به آن ها می نگریم.

مقایسه زندگی پی با آواتار به این معنا نیست که فیلم لی می تواند در فروش با فیلم جیمز کامرون رقابت کند. اما پی یک جهش بزرگ به سمت جلو و بالا است که می تواند پیشرفتی در مدیوم سینما باشد. واقع گرایی به ندرت در این فیلم همراه با سحر و جادو بود و هرگز در هیچ فیلمی این چنین واقعی نبوده است.

منبع: سایت نقد فارسی

کارگردان :Christopher Nolan http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/the-dark-knight-rises-battman.jpg

نویسنده : Christopher Nolan

 

 

 

 

بازیگران: Christian Bale, Michael Caine ,Gary Oldman

 

خلاصه داستان :

هشت سال از حوادث پایان فیلم شوالیه تاریکی گذشته است. بروس وین (بتمن) اکنون مردی شکسته است که با خدمتکار وفادار خود به تنهایی روزگار را سپری می کند. مزدوری با نام بین (Bane) که از ارتش سایه ها اخراج شده است برای انتقامی ویران کننده به شهر گاتهام بازگشته است. اما انگیزه های واقعی او از بازگشت چیز دیگری است و اعمال خبیثانه او فقط به عنوان پوشش است.

برای اغلب فیلم های سوپر قهرمانی، قسمت سوم مجموعه، مانند دامی مرگبار عمل می کند. قسمت سوم همانی است که باعث سقوط مجموعه بتمن در فیلم جوئل شوماخر/ تیم برتون شد. قسمت سوم همانی است که چرخ های مجموعه منسجم سوپرمن آقای کریستوفر ریو را از ریل های خود خارج کرد و پایانی نابود کننده برای آن رقم زد. قسمت سوم همانی است که باعث شد سام ریمی راه خود را از مسیر درست مجموعه مرد عنکبوتی گم کند و آن را به بیراهه بکشاند. این لیست را بسیار بیش از آنچه بدان اشاره شد، حداقل درمورد کتاب های کمیک می توان ادامه داد. مشکل اصلی قسمت سوم این گونه فیلم ها آن است که بر خلاف جاه طلبی هایی که فیلمساز برای عظمت بخشیدن بیشتر به فیلم خود در ذهن خود می پروراند، معمولاً این قسمت از خلاقیت کافی برای تبدیل شدن به اثری قابل قبول برخوردار نیست. اما اوضاع درباره فیلم کریستوفر نولان تا حدودی متفاوت است. دومین قسمت از فیلم بزرگ «شوالیه تاریکی»، به نوعی تبدیل به آخرین قسمت از سه گانه بتمن کریستوفر نولان شده است. اعلام رسمی نبود قسمت چهارمی برای مجموعه بتمن های کریستوفر نولان یک فرصت استثنایی به فیلمساز داد: امکان پایان دادن به یک حماسه! این امر موقعیتی ویژه در اختیار فیلمساز قرار داد، موقعیتی که تاکنون کمتر در اختیار کسی قرار گرفته است. آنقدر ویژه که می توان نولان را قماربازی دانست که تمام دانسته های خود را روی سه گانه ای با پایانی ناشناخته، شرط بسته است!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/91491_gal.jpgتصمیم نولان برای ساخت سه گانه بتمن با روشی کاملا متفاوت، باعث به وجود آمدن سوالی در ذهن ما شده است که حتی فکر کردن به آن در بتمن های گذشته فیلمسازان دیگر، عجیب و غیرواقعی به نظر می رسید. آن سوال این است: آیا امکان مرگ بتمن وجود دارد؟ اگر تنها یک قانون اساسی برای فیلم های سوپر قهرمانی وجود داشته باشد، این است که قهرمان اصلی فیلم، همواره باید به شکلی سر حال تا لحظاتی قبل از تیتراژ پایانی بر پرده سینما حاضر باشد. در اینجا به هیچ عنوان قصد ندارم قسمت های حساس داستان را لو بدهم اما آن چیزی که واضح و مشخص است این است که دو قسمت قبلی این مجموعه، انتظار وقوع هر گونه پایان متفاوتی را برای سه گانه بتمن تا قبل از تماشای قسمت آخر در ذهن بیننده کاشته است! این موضوع ناشی از نبوغی است که نولان با استفاده از آن موفق به ساخت و البته فروش خیره کنند دو قست قبلی مجموعه شد. نبوغی که خود اکنون باعث شده ریسک موفقیت و یا عدم موفقیت قسمت سوم مجموعه ای آنقدر بالا رود که تاکنون نظیر آن را در هیچ فیلم دیگری از این ژانر مشاهده نشده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/fsngsbx.jpgشاید تاکنون شخصیت هیچ ابرقهرمانی به سیاهی آنچه که ما در دو فیلم «بتمن آغاز می کند» و «شوالیه تاریکی» و حالا هم در «شوالیه تاریکی بر می خیزد» شاهد بوده ایم، نبوده باشد. تا دنیا باقیست، این سه فیلم باعث عوض شدن نوع نگاه بینندگان به داستان های ابر قهرمانانه و در نتیجه، تغییر روش فیلمسازان آتی، برای ساخت فیلم های ابر قهرمانی شده است. قبل از فیلم «بتمن آغاز می کند» قالبی استاندارد و پیش فرض برای ساخت فیلم های ابرقهرمانانه وجود داشت که همه از آن تبعیت می کردند. «بتمن آغاز می کند» شکافی در این قالب استاندارد به وجود آورد و «شوالیه تاریکی» این قالب پیش فرض را به طور کامل "له" کرد. این دو فیلم، بر خلاف روال ابر قهرمانه های گذشته، به هیچ عنوان آثاری سبک و فقط برای سرگرم کردن آن هایی که جهت خوردن تنقلات و صرف ساعاتی خوش به سینما می آیند، به شمار نمی آمدند. آنها فیلم هایی عمیق و کاملا غنی هستند که با افتخار در رقابتی تنگاتنگ با فیلم هایی قرار می گیرند که به دنبال کسب جایزه اسکار عمدتاً در ماه های نوامبر و دسامبر به اکران در می آیند. (هر چند که در کمال ناباوری، فیلم برجسته شوالیه تاریکی، نامزد اسکار بهترین فیلم سال نشد). هم اکنون ، کارگردانان اگر می خواهند فیلم های ابرقهرمانانه ی موفقی تولید کنند تنها با دو راه روبرو هستند: یا فیلمی عظیم در قالب انتقام جویان تولید کنند و یا فیلمی جدی مانند شوالیه تاریکی. نقش نولان در منسوخ دانستن قالب استاندارد گذشته فیلم های ابر قهرمانی گذشته، انکار ناپذیر است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/TDKRPoster35.jpg«شوالیه تاریکی بر می خیزد»، طولانی ترین، سیاه ترین و همچنین، جاه طلبانه ترین قسمت از سه گانه بتمن کریستوفر نولان است. در قسمت آخر، نولان برای آن که فیلمی بزرگتر از «شوالیه تاریکی» بسازد، پا را از حد مجاز فراتر گذاشته که متاسفانه این امر را باید شکستی برای این فیلم محسوب کرد. ساختار کلی فیلم، اندکی سنگین، بدشکل و در نتیجه غیر قابل کنترل است. توضیحات و تفاسیر فیلم بیش از اندازه زیاد و عنصر "بتمن" فیلم، بیش از اندازه کم است. با تمام این احوال، «شوالیه تاریکی بر می خیزد» به خوبی در قالب زمان 164 دقیقه ای خود جا می افتد (حتی می توان گفت جا برای طولانی تر بودن آن هم وجود داشته است). 45 دقیقه پایانی آن استثنایی و البته تماشایی است و از لحظه ای که پیچش های داستان، آغاز گر ریسک موفقیت و یا عدم موفقیت نهایی فیلم می شود، تا پایان آن، بدون هیچ گونه سقوط، موفقیت نهایی و بزرگی را برای فیلم به ارمغان می آورد. (در پایان پاراگراف دوم به ریسک موفقیت و یا عدم موفقیت فیلم اشاره شده بود).

 

طرفداران Caped Crusader مدت زمانی طولانی را برای ظهور او صبر کرده اند و وقتی سرانجام او از راه می رسد، هیچ شباهتی با آنچه که قبلاً از او به یاد داریم، ندارد. نولان تفسیری از فنا پذیری را ارائه می دهد و این تنها قالب فیلسوفانه ای نیست که او وارد فیلم خود کرده است بلکه همان طور که در قسمت های قبلی هم صدق می کرد با وسواس خاصی مفاهیمی از جامعه شناسی و ذات انسانی را نشان می دهد. آیا وقتی افراد با وحشیانه ترین برخورد ممکن روبرو هستند، خودشان هم دچار خشم می شوند؟ یا همان طور که جوکر فهمید، آیا در اعماق وجود آدمی چیزی هوشمندانه تر از آنچه که به ظاهر می بینیم وجود دارد؟ خیلی از اتفاقاتی که در طول نمایش «شوالیه تاریکی برمی خیزد» رخ می دهد به «بتمن آغاز می کند» ارجاع دارد، آن هم نه فقط از لحاظ تِم فیلم،  بلکه همچنین از جهت مفهوم روایی داستان هم همینطور است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/gsnsdgbdbvs.jpgداستان از هشت سال بعد از پایان «شوالیه تاریکی» آغاز می شود یعنی وقتی که بتمن وارد تاریکی شد تا تصویر شرم آلود هاروی دنت بدون خدشه باقی بماند. بروس وین (با بازی کریستین بیل) منزوی شده است. او مردی شکسته است که به همراه خدمتکار وفادارش، آلفرد (با بازی مایکل کین) به تنهایی روزگار می گذراند و هنوز سوگوار آینده از دست رفته ایست که می توانست با عشق زندگی اش، ریچل داشته باشد. بین (Bane) با بازی تام هاردی، سرباز مزدور ماسک داری است که از لیگ سایه ها توسط راس الغول ( با بازی لیام نیسون که فقط در فلاش بک و رویا نشان داده می شود) بیرون انداخته شده است. او به گاتهام بازگشته تا انتقام ویران کننده ای بگیرد، کاری که در آن یک متخصص به حساب می آید. قابل انتظار است که فکر کنیم انگیزه های واقعی او از بازگشت چیز دیگری است و این کارها فقط به عنوان پوشش است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/the-dark-knight-rises-bane.jpgفقط بتمن می تواند او را متوقف کند، اما بتمن حالا نیست. زمانی که بروس به دیدار لوسیوس فاکس (با بازی مورگان فریمن) می رود تا ببیند این متفکر چه ابزار جدیدی را اختراع کرده است، دو نفر دیگر را با او می بیند. اولین آن ها کارآگاه جان بلیک (با بازی جوزف گوردون لویت) است که دستیار کمیسر گوردون (با بازی گری الدمن) به شمار می آید. دومین نفر یک گربه دزد چالاک به نام "سلینا" کایل (با بازی آن هاتاوی) است. با وجود این Bane ثابت می کند که می تواند خیلی بیشتر و بهتر از بتمن زخمی و سالخورده عمل کند و همچنین نشان می دهد که "سلینا" آن قدری که بتمن به او اعتقاد دارد، قابل اعتماد نیست.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/fsngshbxv.jpgمیزان بلاتکلیفی و تعلیق در مورد مفهوم بی اعتقادی در این قسمت بسیار بالاست اما باز هم نه به میزان انتقام جویان یا مرد عنکبوتی شگفت انگیز. بر خلاف لحن تاریک و گاهی اوقات نگاه محزون فیلم، این اولین و مهم ترین فیلم ابر قهرمانی است که با سکانس های اکشن و زد و خورد فیزیکی خود را به اثبات رسانده است. بیشتر از این که این زد و خوردها جسمانی باشد، سخت افزاری و به وسیله ابزار است. البته چند نبرد تن به تن هم میان بتمن و بین در می گیرد و زن گربه ای (سلینا) هم چند باری خود را درگیر نبرد می کند. اما بالاترین سطح اکشن وقتی رخ می دهد که پای وسایل نقلیه به میان کشیده می شود. وسایلی چون ماشین های بتمنی، هواپیماهای بتمنی و موتورهای بتمنی که با روش هایی جدید و ارتقا یافته از آن ها استفاده می شود. نولان می داند که چطور بدون آن که زیاده روی کرده باشد، از این وسایل استفاده کند. در این فیلم هیچ ترسی از وجود اضافه بار تصاویر کامپیوتری دیده نمی شود و خدا را شکر که فیلم سه بعدی هم نیست!(این یعنی اگر بخواهید هم نمی توانید سه بعدی آن را ببینید، اگر چه که اصلاً نمی دانم چه کسی می تواند خواهان سه بعدی اش باشد. می توانید نسخه IMAX فیلم را ببینید البته اگر مدت طولانی در صف سینما صبر کنید تا جایی برای نشستن بهتان برسد.)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/333batman-batpad-dark-knight-rises.jpgبتمن قهرمانانه تر، پر کشمکش تر و البته پر عیب تر از هر دو قسمت قبلی ظاهر می شود. در لحظاتی او شخصیتی هملت گونه را رقم می زند و در آخر شخصیتی را که اشتیاق دیدنش را داشتیم، به ما نشان می دهد؛ اما اتفاقات زیادی باید در فیلم بیفتد تا ما را به آن نقطه برساند. جاناتان نولان تایید می کند که وقتی «شوالیه تاریکی برمی خیزد» را می نوشته تحت تاثیر داستان "دو شهر" اثر چارلز دیکنز قرار داشته است. اما هر خط بعد از خط دیگر که نوشته می شده بیشتر به همان دانه ای تبدیل می شده که پایان داستان از آن جوانه می زند. فیلم مجبورتان نمی کند که حتماً از پایانش متحیر شوید و به وضوح بازگشت ها و یادآوری هایی از گذشته را نشان می دهد.

پایان بندی های مبهم تبدیل به خصیصه کارهای نولان شده است و هر کس چند صحنه پایانی «شوالیه تاریکی برمی خیزد» را ببیند می تواند بسته به طبع شخصی خود، آن را خوشبینانه یا بدبینانه تفسیر کند.انتهای این فیلم به اندازه صحنه های پایانی فیلم «تلقین» دیوانه کننده نیست، اما آخر داستان به شفافیتی هم که شاید از ابتدا انتظارش را می کشیم، نخواهد بود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/8960035_070312_batrm2.jpgدر میان گروه بازیگران هیچ کمبودی از لحاظ ترکیب ستارگان قدرتمند وجود ندارد. با این وجود هیچ کدام از آن ها به آن سطح خشونتی که توسط هیث لجر در «شوالیه تاریکی» نشان داده شد، نمی رسند و نولان با هوشمندی بازیگرانش را به سمت تقلید از او هل نمی دهد. Bane یک آدم شرور کاملاً متفاوت است. او باهوش است، اما سادیسمی نیست و با این وجود نوعی پتانسیل جانورخویی دارد که حتی جوکر هم نداشت. تام هاردی که نقشش پر رنگ شده، پشت آن ماسک آهنی و صدایی که طوری شده که بعضی از کلماتش مفهوم نباشد، غیر قابل تشخیص است. نقش جوکر برای لجر بعد از مرگش یک اسکار را به همراه داشت، اما هاردی نامزد اسکار هم نخواهد شد چرا که درست مثل این است که مرد بد الن ریکمن در جان سخت (قسمت اول) را با کسی که در جان سخت 2 دیدیم مقایسه کنیم.

کریستین بیل این شانس را داشته است که میان دو ستاره نقش مکمل بچرخد. او و آن هاتاوی با هم ارتباط خاصی دارند با این وجود رومانس بین آن ها هیچ وقت از لاس زدن های کوتاه فراتر نمی رود. روابط عاشقانه بین آقای بازیگر و ماریون کوتیار در نقش میراندا تیت، مدیر جدید شرکت «وین» خیلی سرد است. بروس و میراندا جلوی آتش با هم عشق بازی می کنند، اما گرمای شعله های آتش از معاشقه آن دو با هم خیلی بیشتر است. مایکل کین و گری الدمن شخصیت های غمگین تری را نسبت به کاراکترهای همیشگی خود بازی کرده اند تا بتوانند خط سیر زننده و ترسناک فیلم را نشان دهند. جوزف گوردون لویت عنصر جدیدی در فیلم است که ثابت می کند می تواند خون تازه ای در رگ های اسطوره شناسی وارد کند.

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/9-The-Dark-Knight-Rises/16-The-Dark-Knight-Rises.jpgآن هایی که به دیدن این فیلم ابر قهرمانی می روند تا بتوانند لحظاتی را تجربه کنند که موهای بدنشان سیخ می شود، ممکن است ناامید شوند و با وجود اینکه یک فیلم سه ساعته را می بینند خیلی کم با این احساسات مواجه می شوند، اگر چه که همان صحنه های اندکی هم که در این زمینه دارد، شگفت انگیزند. نولان به ندرت اجازه می دهد که شوخی وارد فضای تاریک این فیلم شود و وقتی هم که این اتفاق می افتد بیشتر طنز تلخ است (که بهترین آن هم توسط زن گربه ای ارائه می شود). موسیقی فیلم هم که کار هانس زیمر است فوق العاده است. تِم این موسیقی با آن که حماسی نیست، اما با اکشن فیلم خیلی خوب جور در می آید. فیلمبردار، والی پیفیستر هم تصاویر به یاد ماندنی زیادی ارائه می دهد. اولین تصویری که به ذهن من می آید، تصویری است از منهتن که زیر سلطه مجسمه آزادی است و همچنین یک تصویر از بتمن که با هلی کوپتر گرفته شده و حتماً باید تبدیل به پوستر فیلم شده باشد.

 

نولان حالا با تحویل کامل سه گانه بتمن خود می تواند وارد پروژه های دیگر با محتواهای دیگری شود تا توانایی های خود در موضوعاتی که می خواهد را نشان دهد. در میان سه فیلم، «شوالیه تاریکی» به عنوان قدرتمندترین قسمت، در جایگاه خود باقی می ماند. آن فیلم از هر سه قسمت هیجان انگیز تر و شجاعانه تر بود و درست مثل فیلم «امپراطوری ضربه می زند» (قسمت دوم جنگ ستارگان) با آن دیدگاه رایج که می گوید قسمت دوم هر سه گانه ای از همه ناراضی کننده تر است، مخالفت می کند.

 

با نگاه به آخر داستان می بینیم که «شوالیه تاریکی برمی خیزد» هیچ شباهتی به «بازگشت جدای» (قسمت سوم جنگ ستارگان) ندارد بلکه یک پکیج بسیار کاملتر است که در آن خبری از هیچ «ایواکی» نیست و به تماشاگران اجازه می دهد که سینما را با رضایت کامل و کمی سردرگمی ترک کنند و احتمالاً باعث می شود تا آن ها بخواهند آن را دوباره تماشا کنند تا چیزهایی که بار اول از دستشان رفته را کاملاً درک کنند. بله، نقص هایی وجود دارد، اما «شوالیه تاریکی برمی خیزد» برای سه گانه بتمن سکوی پرتابی به سوی بالاترین نقطه هرم فیلم های ابرقهرمانانه خواهد بود که شاید "هرگز" هم از آن جایگاه پایین نیاید.

منبع:سایت نقد فارسی

کارگردان :Frank Darabont

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/1-The-Shawshank-Redemption/5-The-Shawshank-Redemption.jpg

نویسنده : Stephen King

 

 

 

 

بازیگران: Tim Robbins, Morgan Freeman and Bob Gunton

جوایز :

نامزد اسکار: بهترین بازیگر مرد نقش مکنل (مورگان فریمن)، بهترین فیلمبرداری، بهترین تدوین، بهتریم موسیقی، بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه، بهترین صدابرداری

خلاصه داستان :

در سال 1946 اندی دوفرسن بانکدار نیو انگلندی که مردی معقول و متعادل است به اتهام قتل همسرو دوستش محکوم به حبس ابد درزندان شائوشنک می شود.  پس از چندی در فعالیتهای غیر غانونی مالی با رئییس زندان همکاری کرده ودرعین حال برای خودش هم حسابی با یک شریک ..

فرانک دارابونت بیست و هشتم ژانویه سال ۱۹۵۹ به دنیا آمد و پیش از آنکه به طور حرفه ای وارد حرفه فیلمسازی شود کارش را به عنوان طراح صحنه در هالیوود آغاز کرد. او در عالم سینما کارهای مختلفی را تجربه کرد و شاید این تجربیات در موفقیت او در هیئت یک کارگردان نقش داشته است. دارابونت اگرچه در سال ۱۹۸۹ فیلمی ویدیویی برای شبکه کابلی ساخت اما نخستین فیلم حرفه ای او را باید «رستگاری در شائوشنگ» قلمداد کرد.
فیلم «رستگاری در شائوشنگ» که محصول سال ۱۹۹۴ است به زندگی یک زندانی به نام اندی دو فرنس می پردازد. اندی در سال ۱۹۴۷ به اتهام قتل همسرش راهی زندان اوهایو می شود. او که بی گناه است اما نتوانسته بی گناهی اش را ثابت کند.ورود آدم متشخصی مثل اندی در بین زندانیانی که اکثر شان به سال های طولانی حبس محکوم شده اند چالش برانگیز است. رفتار پرخاشگر زندانیان زندان اوهایو واکنشی طبیعی به شرایطی است که در آن گرفتار شده اند. اما خشم اندی درونی است. او در طول فیلم کمتر درباره خودش حرف می زند. از چیزی که در سرش می گذرد نمی گوید. درباره آنچه بر سرش آمده با هیچ کس صحبت نمی کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/1-The-Shawshank-Redemption/1-The-Shawshank-Redemption.jpgدیگر شخصیت کلیدی فیلم «رد» است. یک زندانی سیاهپوست که می تواند هر چیزی را برای زندانیان فراهم کند. از ابتدای فیلم عمقی که به نگاه و رفتار رد داده می شود از یک سو او را مردی باتجربه و صبور نشان می دهد که می تواند با اندی درون گرا کنار بیاید. حضور اندی در زندان به مرور زمان باعث تغییرات اساسی می شود. گسترش کتابخانه زندان و در ادامه همکاری با رئیس فاسد زندان، به اندی شأنی فراتر از دیگران می دهد.«رستگاری در شائوشنگ» فیلم امید است. امیدی که در بستری از ناامیدی و نا باوری شکل می گیرد. تمام شخصیت های اطراف اندی در غباری از ناامیدی گرفتارند.

زندانیان شائوشنگ چنان به چهار دیواری زندان خو گرفته اند که خود را در زندان درونشان حبس کرده اند. آنها حتی پس از آزادی از زندان هم نمی توانند به جهان امید بازگردند. زندگی در شائوشنگ نتیجه ای جز ناامیدی در بر ندارد.دارابونت در این فیلم به نقد قواعد اجتماعی دست می زند. زندان که در تعریفش قرار است مجرمین را متنبه کند و آنها را به انسان هایی بازیافته تبدیل سازد هرگونه کورسوی امید را از بین می برد. گویی زندان از نگاه فیلمساز طناب داری است که زندانیان وقتی دچارش می شوند مدت زمان بیشتری را جان می دهند. زندان، در این فیلم صرفاً یک مکان با مختصات خاص خودش نیست، زندان شائوشنگ وضعیتی است که انسان ها دچارش می شوند. وضعیتی که پیدا کردن راهی برای رهایی از آن بسیار دشوار است. اندی و دیگر زندانیان زندان شائوشنگ علاوه بر محرومیت از حقوق اجتماعی و حتی فردی، تحت سیطره غول زندان به این باور می رسند که زندگی مداوم در زندان باعث شده که نتوانند به بطن جامعه برگردند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/1-The-Shawshank-Redemption/10-The-Shawshank-Redemption.jpgجهان دارابونت در فیلم «رستگاری در شائوشنگ» اگرچه با امید به سرانجام می رسد اما پرسش های بسیاری را مطرح می کند. دارابونت، شخصیت هایی را در این فیلم خلق می کند که کارکرد ماهیتی زندان را زیر سئوال می برند. مجرمین برای تنبیه، بازسازی و آماده شدن برای بازگشت به جامعه، به زندان فرستاده می شوند. اما از نگاه فیلم «رستگاری در شائوشنگ» اندی و دیگر زندانیان به زندان می روند که بر نگردند. آنان چنان زندانی مفهوم زندان - وضعیتی جدا از اجتماع - می شوند که حتی پس از آزادی نیز نمی توانند آزاد باشند. بسیاری از زندانیان که شامل عفو شده و آزاد می شوند در اولین فرصت خودکشی می کنند. اندی، زندانی باوقار، متشخص و درون گرایی که فضای زندان را دگرگون می کند و به اتاق رئیس راه می یابد در چنین شرایطی داستان دیگری را در سرش دنبال می کند. شاید هیچ کس نداند که دارابونت، رستگاری اندی را به چکش کوچکی سپرده است که اندی با آن هم مهره های شطرنج می سازد تا زندانبانان را بازی دهد و هم در طول بیست سال با حوصله ای مثال زدنی راه رهایی خود را هموار سازد.فیلمساز اگرچه داستان ساده ای را در فیلم دنبال می کند اما هنر او وقتی نمایان می شود که به شخصیت ها و اتفاقات لایه های متعدد می بخشد. رستگاری در شائوشنگ فقط در عمل فیزیکی فرار اندی از زندان خلاصه نمی شود. اندی با تغییر و تحولاتی که در فضای زندان و ارتباط زندانبانان و زندانیان ایجاد می کند به تحقق آرمان زندان اصلاح گر کمک می کند.

ضمن اینکه نکته اساسی پایان فیلم این است که فرار اندی از زندان، زندانیان دیگر را هم از زندان درونشان رها می کند. با فرار اندی در حافظه زندان شائوشنگ در کنار زندانیانی که پس از آزادی خودکشی کرده اند، یک زندانی هم وجود دارد که با فرار از زندان رستگار شده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/1-The-Shawshank-Redemption/9-The-Shawshank-Redemption.jpgتامی به عنوان شخصیتی که برای رهایی اندی وارد فیلم می شود تحت تاثیر او قرار می گیرد و حتی می خواهد به نفع او در دادگاه شهادت دهد با شلیک زندانبانان از فیلم خارج می شود. اندی قرار است خود رستگاری بخش باشد نه اینکه کسی او را رها کند. خیلی سخت است که شخصیتی آرام چون اندی چنان در طول فیلم پرداخت شود که عمل باورناپذیر او یعنی احداث تونلی بسیار بلند و عبور از مسیر طولانی فاضلاب، برای تماشاگر قابل قبول باشد. دارابونت در فیلم شائوشنگ این کار را انجام داده است. او فیلمنامه این فیلم را براساس داستانی از استیون کینگ، نویسنده داستان های وحشت انگیز نوشته است. همکاری او با کینگ در فیلم بعدی دارابونت هم ادامه پیدا کرد.پنج سال پس از آنکه اولین فیلم کارگردان تازه کار با استقبال مواجه شد و جایزه های متعددی دریافت کرد، دارابونت دومین فیلمش را با نام «مسیر سبز» ساخت. فیلمی بسیار خوش ساخت که نشان داد تجربه اول فیلمساز اتفاقی نبوده است.

نقد: مجتبی پور محسن

منبع:سایت نقد فارسی

کارگردان :Francis Ford Coppola http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/2-The-Godfather/3-The-Godfather.jpg

نویسنده :
Mario Puzo, Francis Ford Coppola

 

 

 

 

بازیگران: Marlon Brando, Al Pacino ,James Caan

جوایز :

برنده اسکار: بهترین بازیگر مرد نقش اصلی برای مارلون براندو، بهترین فیلم، فیمنامه اقتباسی،

نامزد اسکار: بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای آل پاچینو، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای رابرت دووال، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای جیمز کان، هترین کارگردانی برای فرانسیس فورد کاپولا، بهترین طراحی صحنه برای آنا هیل جانستون، بهترین تدوین برای ویلیام رینولدز و پیتر زینر، هترین موسیقی متن برای نینو روتا، بهترین موسیقی متن برای نینو روتا، هترین صدابرداری

خلاصه داستان :

فیلم، در اواخر دهه 40 و در "نیویورک" جریان دارد و "دون کورلئونه"  رئیس یک خانواده مافیایی است.  "مایکل"، که مدت‌ها پیش، از قبول شغل خانوادگی سر باز زده است، به همراه دوست دختر غیر ایتالیایی‌اش،  که برای اولین بار سر از شغل خانوادگی "مایکل" درمی‌آورد، در مراسم ازدواج خواهرش، حاضر می‌شود. چند ماه بعد ، "دون"، هدف گلوله مرد مسلحی قرار می‌گیرد که در استخدام قاچاقچی مواد رقیبی است که پیش از این، درخواست کمکش از "دون" با توجه به روابط سیاسی‌ای که داشت رد شده بود، و به زحمت از مرگ نجات می‌یابد. "مایکل"، بعد از نجات پدرش از دومین اقدام به ترور، برادر بزرگ و تندخوی خانواده، "سانی"  و مشاوران خانواده، "تام هگن" و "سال تسیو" را متقاعد می‌کند که بهتر است او کسی باشد که از مسئولین این حوادث عیناً انتقام بگیرد...

فیلم از روی داستانی عامه‌پسند اقتباس شد که به همین نام توسط حبیب‌الله شهبازی به فارسی ترجمه شده است. چالش میان باندهای مافیایی برای تصاحب هرچه بیشتر قدرت در همه زمینه‌ها، حتی عرصه‌ی فرهنگ و هنر، تم اصلی داستان را تشکیل می‌دهد. این کشمکش هزینه‌های گزافی را برای هر یک از بازیگران به دنبال دارد. کشتن و یا قربانی کردن اطرافیان و در قبال آن قربانی شدن خود و فرزندان، نتیجه‌ی بازی در این جبهه است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/2-The-Godfather/1-The-Godfather.jpgبطن و درون‌مایه‌ی داستان سرشار است از خشونت‌های عریان و مستتر در کنش‌های متقابل افراد. خونسردی وصف‌ناپذیر دون کورلئونه در صدور دستور برای پیشبرد هدف‌های به ظاهر ساده اما اساسی خانواده کورلئونه، بیننده را با شوک غیرمنتظره‌ای مواجه می‌سازد. درخواست وکیل دون از کارگردان هالیوود و امتناع او از پاسخ مثبت، خشونتی را به همراه دارد که در نوع خود بی‌نظیر می‌نماید. کارگردان کشته نمی‌شود اما بر اثر بریده شدن سر اسبش چنان دچار هجمه روحی و روانی می‌شود که خواسته‌ی دون را بدون چشم‌داشتی عملی می‌کند. حتی در جلسه با سولاتزوی ترک؛ زمانی که محترمانه و حساب‌شده به پیشنهاد او پاسخ رد می دهد، بیننده نگران و هراسان از عواقب جلسه منتظر اتفاقی خشونت‌بار است. لوکا براتسی نخستین قربانی به شکل فجیعی کشته شده و در شب کریسمس دون کورلئونه هدف گلوله افراد سولاتزو قرار گرفته و به شدت مجروح می‌شود.

جنگ بین این دو گروه مافیایی آشروع شده و کشتارها ادامه می‌یابد، تا اینکه پس از کشته شدن سانی پسر بزرگ دون، داستان صورت تازه‌تری به خود می‌گیرد. دون کورلئونه سران خانواده‌های مافیایی را به جلسه‌ای دعوت می‌کند تا از ادامه‌ی این روند که منافع او  را هدف گرفته، جلوگیری کند و چنانچه امکان داشته باشد ورق را به سود خود برگرداند. در انتهای جلسه، برخلاف ابتدای آن، لحن دون تغییر کرده و تلویحاً با گویشی طنزآلود می‌گوید: "من یه آدم خرافاتی هستم اگر اتفاقی برای پسرم بیافته مثلا یه مامور پلیس با تیر بکشدش یا تو سلولش خودشو حلق آویز کنه یاصاعقه انو بزنه انوقت یه عده از حاضرین اینجا را مقصر میدونم..." دون کورلئونه اینگونه، مرحله‌ی جدیدی را در تعامل میان باندهای مافیایی نوید می‌دهد. اما اینبار بسیار دقیق و بررسی‌شده پس از تعیین مایکل به عنوان جانشین و تفویض اختیارات خود به او، در روزهای پایانی عمر، با هشدارهایی جدی به مایکل، در خصوص اطرافیان و دشمنان خانواده، فصل جدیدی را در عملکرد خانواده‌ی کورلئونه می‌گشاید. مایکل با ایستادن بر قله تجربیات و فراز و نشیب‌های خانواده، همزمان با مراسم مقدس غسل تعمید در کلیسا، سران اغلب خانواده‌های مافیایی رقیب را نابود می‌کند. روح "قدرت" خانواده‌ی کورلئونه جان تازه‌ای می‌گیرد و روند نوینی را برای فربهی هرچه بیشتر قدرت خانواده رقم می‌زند.

فیلم پدرخوانده اثری است با رویکردی کاملاً مردانه که دنیای زنان را تحت سیطره و بازی‌های قدرت‌مدارانه‌ی خود، تحت‌الشعاع قرار داده است. زنان یا وسیله و بهانه‌ی دعوای مردان هستند (کتک خوردن دختر دون توسط شوهر و کشته شدن سانی در راه خانه‌ی خواهر)، یا قربانی مطامع کوتاه مدت مردان می‌شوند (کشته شدن همسر مایکل آپولونیا دختر سیسیلی)، و یا خانه‌دار و آشپز قابلی هستند در دنیای هراس‌‌آلود و آکنده از دروغ آفریده مردان، که حق اعتراض و پرسش نداشته و تنها باید سکوت اختیار کنند (کِی زن مایکل در آخرین سکانس با دروغ مسلم مایکل آرام می‌گیرد). رنگ قالب صحنه‌ها تیره و قهوه‌ای سوخته است که تداعی کننده سبک معماری و ترکیب رنگ مکتب گوتیک می‌باشد. مردان در اتاق‌های تاریک و پنجره‌های پوشیده به رتق و فتق امور می‌پردازند و توطئه‌چینی‌ها و تعاملات‌شان را شکل می‌دهند.

موسیقی متن فیلم که از ترانه‌های قدیمی ایتالیایی سرچشمه می‌گیرد در برخی صحنه‌ها وظیفه‌ی دراماتیزه کردن حوادث را عهده‌دار است و در برخی صحنه‌ها پوشش ریاکارانه عملکرد سرشار از خشونت کاراکترها را، کنار می‌زند و ما را به عمق دنائت خفته در زیر آن رهنمون می‌سازد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/2-The-Godfather/10-The-Godfather.jpgاز شخصیت دون کورلئونه پس از سکانس نخستین فیلم، انتظار داریم که کمتر دچار خطا و لغزش‌های ساده‌لوحانه شود و اداره‌ی خانواده‌ی مافیایی خود را به بهترین نحو سامان بخشد. او ستون خانواده است و مربی فرزندان و وابستگان سببی و نسبی خود، تا در کشاکش مرگ و زندگی، همزمان با کشتن رقبا، زنده ماندن و زندگی کردن را تجربه کنند. در سیر جنگ و دعواها، سانی که از سکانس نخست سری پرشور دارد و شخصیتی عصبی مزاج؛ در اوج توهم قدرتمداری و سرخوش از پیروزی بر سایرین و حتی بر داماد خانواده، به طرز ناجوانمردانه و فجیعی به قتل می‌رسد.در مقابل، مایکل، که نه تنها بیننده، بلکه خود نیز انتظار ندارد روزی چنان وارد معرکه شود که با کشتن یکی از سران مافیا و رئیس پلیس منطقه، مجبور شود به سیسیل پناه برده و پس از کشته شدن سانی و همسر سیسیلی‌اش جایگزین پدر شود. دو شخصیت سانی و مایکل قبل و بعد از "پدرخوانده" بارها در سایر آثار سینمای بازآفرینی شده‌اند.

اگر بر روی شخصیت مایکل، به دلیل حضورش در دو قسمت بعدی پدرخوانده، تمرکز کنیم، شاهد سفر اودیسه‌وارش در بستر جامعه و خانواده‌ایم که او را از پسری تحصیل‌کرده و قهرمان جنگ و محبوب پدر، به یکی از سران تاثیرگذار باندهای مافیایی آمریکا مبدل می‌سازد. مایکل سفر خود را با ورود به بیمارستانی که پدر در آن بستری است آغاز می‌کند. تمهیداتی به خرج می‌دهد تا جان پدر از هجوم دشمنان در امان بماند. به دلیل بی‌تجربگی، در مواجهه با رئیس پلیس، زبان سرخش پلیس را عصبانی کرده و با مشتی به صورت مایکل فرم چهره‌ی او را به چهره‌ی غیرمتعارف پدر نزدیک می‌سازد. مایکل به تدریج می‌آموزد که با تدبیر و مدیریت صحیح وارد جهان پیچیده و بی‌رحم مافیایی شود، در غیر این صورت جان خود و خانواده‌اش را به راحتی از دست خواهد داد. با طرح نقشه‌ای حساب‌شده، در قراری با سولاتزو و رئیس پلیس در یک رستوران، هر دوی آنها به دست مایکل کشته‌ می‌شوند. مایکل به مخفیگاهی در سیسیل پناه می برد و مرحله‌ای خاص در میدان مبارزه‌ی باندهای مافیایی آغاز می‌شود.

نویسنده: شهرام زعفرانلو

منبع یایت نقد فارسی

کارگردان :Sergio Leone http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/5-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly/3-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly.jpg

نویسنده : Luciano Vincenzoni

 

 

 

 

بازیگران: Clint Eastwood, Eli Wallach ,Lee Van Cleef

جوایز :

برنده اسکار:

-

نامزد اسکار:

-

 

خلاصه داستان :

خوب (کلینت ایستوود) و زشت (الی والاک) با هم کار می‌کنند و با شگرد خاصی به گول زدن کلانترهای مناطق مختلف و پول در آوردن از این راه می‌پردازند. بد (لی وان کلیف) آدمکشی حرفه ایست که به خاطر پول حاضر به انجام هر کاری است. این سه نفر در راه پیدا کردن گنجینه‌ای ۲۰۰ هزار دلاری در مقابل هم قرار می‌گیرند...

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/5-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly/5-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly.jpg

 

خوب، بد، زشت دومین فیلم وسترن سرجیو لئونه است. وسترن های او که ملیت ایتالیایی دارد به «وسترن اسپاگتی» معروف است که ترکیبی از فرهنگ ایتالیایی و آمریکایی را دارا است و نسبت به نوع آمریکایی اش دارای خشونت بیشتری است. لئونه دنیای خاص آدم هایی را به تصویر می کشد که در فاصله میان خوبی و بدی، راستی و ناراستی، اعتماد و عدم اعتماد و کشتن و نکشتن همدیگر برای بقا در تردیدند. او سه شخصیتی را نشان می دهد که تنها هستند و برای باقی ماندن باید بجنگند. آنها انسان هایی یک بعدی بار آمده اند و نوعی دیگر از زندگی را نیاموخته اند و مجبور به اینگونه زندگی اند، پس به ناچار سعی دارند همین هویت نصفه نیمه خود را حفظ کنند. کافی است در چنین فضایی یک لحظه احساسات بر عقل قهرمان غلبه کند و این مساوی است با نیست شدن به همین راحتی. پس نوع زندگی آنها ایجاب می کند که از عواطف دوری کنند. البته آنچه در ذهن این آدم ها حکمفرما است مطلق گرایی است چیزی که به سبب زندگی در بیابان و بدویت به وجود آمده است ولی می توان ردپای نسبی گرایی را هم در لابه لای آن دید، مثلاً شخصیت بلوندی با بازی تکرار نشدنی کلینت ایستوود با وجودی که جزء همین افراد است و محیط زندگی اش ایجاب می کند که کاملاً مثل آنان رفتار کند، گاهی ترجیح می دهد که اندکی هم تساهل به خرج دهد و چندین بار ماریو رومرو را که به عنوان کاراکتر زشت از او یاد می شود در برابر آن همه بلایی که سرش آورده ببخشد و در آخر فیلم او را در بیابان تنها ول نکند. در واقع این افراد مغلوب جغرافیا و محیط اطراف خویشند و چاره ای جز اینگونه زندگی ندارند. این مفهوم را از دیالوگ دو نفره رومرو با برادرش که لباس مذهبی پوشیده و رومرو را سرزنش می کند هم می توان شنید که در جواب او می گوید: «تو برای این کشیش شدی که جرأت نداشتی شغل پرخطر مرا انتخاب کنی. » در آن بیابان که هر طور شده باید برای بقا جنگید شاید کشیش شدن نوعی عافیت طلبی و برگزیدن کار ساده تر باشد تا اعتقاد درونی و این عقیده رومرو است. خوب، بد، زشت از بین آن همه آدم روی سه نفر زوم می کند که در یک تقسیم بندی ساده شاید بشود باطن آنها را به خوب و بد و زشت تقسیم کرد اما اگر بخواهیم پیچیدگی های روحی انسان و شرایطی که از اطراف به آنها تحمیل می شود را در نظر بگیریم احتمالاً این تقسیم بندی زیاد درست نباشد. این سه نفر سه وجه مثلثی را تشکیل می دهند که ظاهراً خباثت و پلیدی در آنها به اوج خودش می رسد و البته باید اضافه کنیم مهارت و زیرکی منحصر به فرد آنها را که به واسطه آن تا پایان ماجرا زنده می مانند و تن به مرگ نمی دهند. از رفتار آنها نوعی پوچ گرایی را می توان در ذهنیت شان حدس زد. انگار برای آنها زندگی و مرگ زیاد فرقی نمی کند، بارها تا یک قدمی مرگ جلو می روند ولی نمی میرند و با این حال نوعی اعتمادبه نفس یا شاید آسودگی خیال به خصوص در بلوندی وجود دارد که تحسین تماشاگر را برمی انگیزد. نقش قسمت و سرنوشت در این فیلم قابل اهمیت است. انگار نیرویی نمی خواهد در بین این همه کشت و کشتار این سه نفر بمیرند و باید زنده بمانند تا به آن دوئل سه نفره در پایان فیلم در گورستان میان مردگان برسند، این درحالی است که در این بیابان که مرگ از هر سو می بارد، هر آن امکان دارد سرنوشت این آدم ها تغییر کند که یا مسیر زندگی شان عوض شود و یا اصلاً با مرگ پایان یابد. در حقیقت زندگی آنها هیچ ثباتی ندارد که بر روی آن برنامه ریزی کنند و به نظر می رسد تقدیر محتوم آنها چنین است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/5-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly/9-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly.jpgسکانسی در اواسط فیلم که رومرو، بلوندی را گیر می آورد و با کلک افرادش را از در می فرستد و خود از پنجره می آید بسیار جالب و تا حدی برای تماشاگری که تا اینجای فیلم بیشتر مزخرفات و مسخره بازی های رومرو را دیده غافلگیرکننده و عجیب است. رومرو در این صحنه خود را به حشره تشبیه می کند. گویی او مسخ هویتی خود را پذیرفته و بدان آگاه است. در ادامه وقتی که می خواهد بلوندی را بکشد شلیک توپ به ساختمان آنها و ریزش ساختمان را می بینیم که هم بلوندی نجات می یابد و هم بار طنز به فیلم اضافه می کند. این صحنه از معدود صحنه هایی در چنین فیلم هایی است که خلق آن از ذهن خلاق و متفکر لئونه بیرون آمده است و شبیه ایده های سینمای صامت چاپلین و کیتن است. شلیک توپی که با منهدم ساختن ساختمان زندگی دوباره به بلوندی می بخشد. نقش طنزآمیز رومرو با آن همه بی خیالی و در عین حال بی رحمی که بلوندی را در آن صحرای خشک با خنده و قساوت قلب پیاده می کشاند و او را تا لب مرگhttp://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/5-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly/14-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly.jpg می برد و تنها به خاطر منافع خود او را نمی کشد قابل تامل است.

و بعد از آن تغییر لحن او و چاپلوسی اش به خاطر فهمیدن نام قبری که پول ها در آن مخفی شده رذالت درونی آدم ها را به خوبی به تصویر می کشد که با کوچکترین تغییری چگونه نقاب بر چهره می زنند و رنگ عوض می کنند. البته رومرو در جایی در برابر نگاه های بلوندی مجبور به اعتراف می شود و در توجیه بلایی که سر او آورده می گوید: «اگر تو هم جای من بودی همین کار را می کردی. » لئونه به سنجش خوبی و بدی و زشتی در نهاد افراد می پردازد و این که شرایط عینیت یافتن آن چگونه است قضاوت را به عهده تماشاگر می نهد. او نقش «موقعیت» و عوامل بیرونی را در زندگی که آنان را وادار به آدمکشی می کند به نمایش می گذارد. از تیتراژ انیمیشن ابتدای فیلم می توان پی برد که زیاد نباید فیلم و وقایع آن را جدی گرفت. به این خاطر کشته شدن آدم ها در فیلم همراه با صحنه های فجیع و دلخراش نیست. موسیقی زیبای انیو موریکونه هم که دیگر جای هیچ حرفی باقی نمی گذارد، کافی است در جایی یک لحظه این موسیقی را بشنویم و بدون بروبرگرد لحظه های به یاد ماندنی این فیلم را در ذهن تداعی کنیم. کاراکتر بد هم از آن آدم های عجیبی است که هر کس پول بیشتری به او بدهد دستورات او را اجرا می کند. وجود چنین شخصیتی در فیلم هجو و استهزای آدمکش های واقعی است که او را اجیر می کنند و جالب اینکه او با وجودی که خود قاتل است اما از هر دو نفر پول می گیرد و هر دو را هم می کشد و زمین را از وجود آنها پاک می کند به این دلیل نسبت واژه «بد» به او طنزآمیز است و تماشاگر کینه ای از او به دhttp://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/5-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly/2-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly.jpgل نمی گیرد. او در واقع مثل لاشخور عمل می کند و محیط را از شر آنها تمیز می کند.

 

 

منبع:نقد فارسی